بیشتر اوقاتم رو توی اتاقم کنار یار غارم (کامپیوتر) می گذرونم که شاید تنها همنشین خستگی ناپذیرم توی این چند سال همین کامپیوتر بوده، حوصله هیچکی و هیچکاری رو ندارم و فقط کارم شده فیلم دیدن اونم وقتی حالم یه مقداری بهتر میشه !!! نگرانی آینده و زندگی و اهدافم دیوونم میکنه، احساس می کنم شاید نباید به خیلی چیزا امیدوار باشم ، البته چرا دروغ بگم به هیچ چیز امیدوار نیستم ...
هوا سرد شده و دلگیر، بعضی شب ها میام بیرون از خونه و قدم می زنم شاید مقداری بهتر بشم ولی خیلی تاثیر نداره، شاید افسرده شدم و همه ی این حالات سرد روانی بخاطره افسردگی باشه ؟ بیاد روزی افتادم که تازه امده بودم مشهد و بدون حتی یک دوست داشتم توی زمستون این شهر زندگی می کردم ، باز خدا رو شکر که الان دوست هایی رو دارم که کمی آرومم کنن ولی آرمش بخشی اونها برام کافی نیست ...
بعضی وقت ها مامان بهم میگه : جدیدا ساکت شدی ؟ و من هم به مامان میگم : نه من خوبم ... ولی مامان نمی دونه من خوب نیستم البته شایدم بدونه ولی نمی خواد به روم بیاره ...
خیلی کابوس می بینم و حتی توی خوابم آرامش ندارم، نگرانی و فشار عصبی دنیای من و پر از پازل های پیچیده ای کرده که امیدی به ساختنش و تکمیلش نیست ...
امیدوارم دوستانم غیبت های من رو روی وبلاگ ببخشن ...
به امید بهبودی ...
انشاالله ...



















